تبليغاتX
نگاهی دیگر

نگاهی دیگر

دین و فرهنگ

تورج امینی ؛ 29/1/1385



روزنامه شرق و بهاییان



در میان روزنامه هایی که امروزه در ایران منتشر می شوند ، روزنامه شرق خواندنی تر از دیگر روزنامه هاست. این روزنامه که در فضای ایجاد شده پس از گفتمان محمد خاتمی مبنی بر توسعه نظام مدنی در ایران نضج گرفت و پر و بال یافت ، به نسبت دیگر روزنامه ها سعی کرده است تا وجهه دموکراتیک خود را حفظ نماید.

انصافا مقالات علمی و سیاسی در شرق نیز وزین تر از سایر روزنامه های ایرانی است و من اگر فرصت و مجالی باشد ، یا دوستان التفاتی کنند و مقالاتش را برایم ارسال نمایند ، حتما گوشه چشمی به نوشته های مورد علاقه خود می اندازم. در میان دست اندرکاران و گردانندگان بخش های گوناگون روزنامه ، قلم و انشای آقای محمد قوچانی را می پسندم و نگاه او را به مسایل سیاسی و تاریخی با احترام می خوانم و گر چه در بسیاری از موارد با معنا و مدلول نوشته های آقای قوچانی سر موافقت ندارم ، اما رعایت قوانین جامعه مدنی که روزنامه شرق خود را متولی گسترش آن می داند ، به من آموخته است که خوب به سخن مخالف خود گوش کنم و اگر با همه یا بخشی از گفته هایش موافق نیستم ، در صدد پاسخش برآیم.




به نظر می رسد اخیرا حرکت روزنامه شرق ، در موردی خاص ، کاملا در تضاد با ادعایی است که متولیان روزنامه مزبور در بسط جامعه مدنی دارند و این مورد خاص ، موضوع آیین بهایی و بهاییان ایران است. من برای روشن شدن مطلب ، کمی به عقب باز می گردم و پس از شرحی کوتاه ، تمرکز نوشتاری خود را بر مقاله ای از آقای قوچانی که امروز ( سه شنبه 29/1/1385 ) منتشر شده است قرار می دهم.

چندی پیش شخصی به نام امید پارسا نژاد مقاله ای در باره پیدایش مذهب شیخیه و سپس بابیه در روزنامه شرق منتشر نمود که نخستین بخش آن در روز 15/12/84 درج گشت. از همان پاراگراف های نخست دانستم که نویسنده مطلقا در باره اعتقاد شیخی و به تبع آن در باره بابیت هیچ نمی داند و البته قسمت های بعد مقاله به خوبی حدس مرا تأیید نمود. آن پاراگرافی که نشان از جهل نویسنده داشت این بود:



" بديهى است در ابتدا شيخ احمد احسائى ( پديدآورنده فرقه شيخيه ) در نظر پيروانش « شيعه كامل » و واسطه فيض بوده است. اما پس از مرگ او ، دو تن از شاگردانش به نام هاى حاجى سيد كاظم رشتى و حاج محمدكريمخان كرمانى بر سر جانشينى او به رقابت برخاستند و به اين ترتيب فرقه شيخيه به دو شاخه شيخى و كريمخانى منشعب شد ".



من نمی دانم آقای پارسا نژاد با این جهل و ناتحقیقی ، چگونه به خود اجازه داده که قلم به دست گرفته و بنویسد. ساده ترین و اولین اصل در باره نوشتن این است که نویسنده ، خصوصا اگر تاریخ می نویسد ، مطالعه کند و به همه جا سرک بکشد تا در اثر تحقیق خود به نتیجه ای برسد. مهم این است که مورخ ، کتاب بخواند و اسناد را زیر و زبر کند تا به ذائقه خود به بخشی از واقعیت یا حقیقت برسد. البته ممکن است که مورخ نتیجه اشتباه بگیرد ، اما ارزش و ارج نتیجه اشتباهی که در اثر تلاش ظاهری و ذهنی به دست آمده باشد بسیار بیشتر از باری به هر جهت نوشتن است! بدبختی و کج فهمی برخی از مورخان ایرانی این است که تاریخ را با ادبیات اشتباه گرفته اند و خیالات خود را می نویسند و خود را محتاج به رجوع به منابع و اسناد نمی دانند. هر طفل ابجد خوان تاریخ در ایران به خوبی می داند که حاجی محمد کریم خان کرمانی شاگرد سید کاظم رشتی بود و نه رقیبش. حتی آقای امید پارسا نژاد در فهم ظاهری واژه "شیخی" درمانده است ، که اگر این گونه نبود ، حتما کریم خانی و شیخی را دو شعبه از شیخیه نمی دانست!

در همان روز ، نامه ای به آقای قوچانی نوشتم که با چاپ این مقالات بی ارزش ، مقام و منزلت روزنامه خود را نکاهید. اما ادامه یافتن سلسله آن مقاله ، نشان از بی توجهی آقای قوچانی به مسأله داشت که خود می تواند سرآغاز و مقدمه ای برای بحثی باشد که من می خواهم در ذیل بدان بپردازم.

بدون تردید جامعه بهایی ، طلسم تاریخ نویسی ایران معاصر است. بسیار عجیب است که مورخان از کوچک و بزرگ ، خود را موظف دانسته اند که برای حفظ مقام و منزلت اجتماعی و شغلی خود ، در باره بهاییان بد بنویسند و آنان را از گردونه حضور اجتماعی در ایران حذف کنند. این بحث مفصلی است که باید بدان پرداخت و نشان داد که نویسندگان ایرانی در دوره قاجار ، پهلوی و انقلاب اسلامی از این جهت همیشه علیه بهاییان سخن گفته اند که نظام واقعی حاکم بر ایران ، مذهب بوده است و تخطی از مسیر مذهب رایج ، حکم نابودی به خود می گرفته است. اما این جا مجال چنین سخنی نیست و من از تشریح و تفصیل آن دوران می گذرم و تنها به بررسی موضوع در چند سال اخیر که دعاوی جدیدی در ایران صورت می گیرد ، می پردازم.

در این چند سال ، پس از آن که آقای محمد خاتمی رییس جمهور ایران گشت و البته پروژه اش با شکست روبرو شد ، داعیه جامعه مدنی در ایران ، گوش آفاق را پر کرده است. ایران نه از لحاظ قوانین و نه از لحاظ رفتارهای اجتماعی ، سیاسی و فرهنگی هنوز به یک جامعه مدنی تبدیل نشده است و گمان نمی کنم در این ادعا کسی با من سر مخالفت داشته باشد. بنابراین طبیعی است که بهاییان در چنین جامعه ای که دین اسلام نقش مهمی در تدوین و تدبیر امور مملکت دارد ، موقعیت درخوری نداشته باشند و به محرومیت های اجتماعی دچار گردند. خود بهاییان نیز حتما بدین موضوع واقف و معترفند که با داعیه نسخ اسلام ، توقع وضع و حال مناسب داشتن در حکومت اسلامی ، توقعی ناشدنی و نابجا است.

اما از طرفی توقع داشتن یا توقع نداشتن بهاییان و از طرف دیگر نوع رفتار حکومت اسلامی با جامعه بهایی ، به هیچ وجه در مفهوم و ماهیت جامعه مدنی تأثیر گذار نیست. جامعه مدنی ، جامعه ای است که هر گروه اعتقادی ، تا آن جا که نظم عمومی را مختل نکند ، هم حق دارد که تنفس کند و از مزایای اجتماعی بهره مند گردد و هم حق دارد که نوع تنفس خود را برای دیگران شرح دهد و آنان را به خود بخواند.

پس اگر روزنامه شرق که چندین سال است سنگ ایجاد مدنیت در جامعه ایران را به سینه می زند و همه چیز را از این منظر می بیند و واگو می کند ، چگونه است که به خود اجازه می دهد علیه بهاییان و اعتقاد بهایی مطلب بنویسد و پشت پا به تمام اصول دموکراتیک زده و جواب های بهاییان را منتشر نکند ، تو گویی که هیچ اتفاقی نیفتاده است. رفتار شرقیان موقعی عبرت انگیز جلوه می کند که بدانیم بهاییان بزرگترین جامعه مذهبی غیر اسلامی در ایران هستند و جالب تر آن که بهاییان تنها اعتقادی هستند که اسلام را دین الهی می دانند ؛ چه که یهودیان ، زرتشتیان و مسیحیان که در نظام اسلامی امروز ایران دارای پوئن های سیاسی و اجتماعی هستند ؛ از اصل و بن ، اسلام را قبول ندارند ، چه رسد به آن که بخواهند برای حکومت اسلامی حقی قایل شوند. اگر آن اقلیت های رسمی در ظاهر چنین ادعایی نمی کنند ، باید خود پاسخگوی تضاد اعتقادی و رفتاری خود باشند.

بنا بر مقدمه فوق و اشاره به تناقض بنیادین در رفتار روزنامه شرق ، اینک به مقاله امروز آقای قوچانی می پردازم تا ببینیم این مدعی عزیز در برقرار کردن نسبت صحیح بین دعاوی خود و گفته های خود چقدر موفق و قابل اعتماد است. مقاله ایشان در ویژه نامه ای که برای آیت الله بروجردی تنظیم گشته ، تحت عنوان: "فقیه ماندگار ، یادمان چهل و پنجمين سالگرد درگذشت آيت الله سيد محمد حسين بروجردى" آمده و در این مقاله آقای قوچانی سعی خود را کرده است تا از نشانه های سنت گرایی و محافظه کاری ، وجهه ای اصلاح طلبانه! از آن مرجع تقلید به نمایش بگذارد:



" به نظر مى رسد تاكنون عمده محققان و مورخان در مطالعه تاريخ معاصر ايران به آرا و ديدگاه هاى روحانيان، عالمان و مراجع تقليد توجه كرده و براساس آن افكار ايشان را اصلاح طلب يا محافظه كار خوانده اند. از اين جهت بى گمان آيت الله بروجردى فقيهى محافظه كار است چرا كه خواهان حفظ وضع موجود و محاسبه كليه تحولاتى بود كه ممكن است ساختار جامعه را دگرگون كند. اما نگاهى جامعه شناختى به جايگاه آيت الله بروجردى و مرور اعمال و رفتار وى نشان مى دهد كه آن مرحوم بدون آنكه اراده اى اصلاح طلبانه براى تحول داشته باشد در جايگاهى اصلاح طلبانه قرار گرفت [...] نگاهى به كارنامه آن مرحوم اقدامات اصلاح طلبانه و نيز موقعيت نوگرايانه وى را نشان مى دهد. بدين ترتيب همان گونه كه در عصر پهلوى اول نهادهاى مدرن ( دانشگاه، مدرسه، دادگسترى، ارتش و... ) به مدد حمايت هسته مركزى قدرت در ايران مستقر شدند ، در عصر آيت الله بروجردى اين ساز و كار مدرن ، قدم به حوزه هاى علميه گذاشت و اقتدار مركزى آيت الله بروجردى مانع از مقاومت مرتجعان و سنت گرايان در برابر مرجعيت عام آن مرحوم شد ".



در این جا بحث من این نیست که ایشان چقدر توانسته است از تز خود دفاع کند و یا تناقضات متنش چیست. مثلا من تعجب کردم که ایشان چگونه برای توجیه داعیه خود ، چنین تناقضی را وارد نوشتار خود کرده که در واقع نافی تمام آن چیزی است که در پی اثبات آن است:



" آيت الله بروجردى سياست ورزى فعال بود و به طور غريزى و ذاتى ميان حكمرانى و سياست ورزى ، مقوله حكومت و امر سياست فاصله مى گذاشت. حضور ايشان در مهم ترين عرصه هاى تصميم گيرى سياسى بدون آنكه وارد حكومت شود اثباتگر اين نكته است كه آيت الله بروجردى برخلاف بسيارى از روشنفكران غايت سياست ورزى را در تسخير ماشين دولت نمى داند و با تصور لنينى از قدرت نسبتى ندارد. اما در عين حال آيت الله بروجردى موثرترين عامل در تعيين رفتارهاى سياسى حكومت وقت بود. مخالفت با اصلاحات ارضى و تهديد شاه به اينكه در صورت تغيير نظام اقتصادى كشور از فئوداليسم به سوسياليسم هدايت شده اى كه محمد رضا شاه به دنبال آن بود، نظام سياسى كشور هم از سلطنت به جمهوريت تغيير مى كند ، اوج هوش سياسى آيت الله بروجردى بود كه تناسب نظام سياسى و اقتصادى را به خوبى درك مى كرد ".



پرداختن به تحلیل های چپ اندر قیچی این نوشتار موضوع سخن من نیست و من تنها به عنوان نمونه به یکی از آنها اشاره کردم تا نشان دهم که آقای قوچانی برای نفی آن چه که بدان معتقد نیست ( = سنت گرایی ) و اثبات آن چه که به دنبال آن است ( = جدایی دین از سیاست ) ، از موضوعی بهره برده ، تمجید نموده و استفاده کرده است که باز بدان اعتقاد ندارد!

اما بحث من این چیزها نیست. در بحث من ، مشکل اصلی آقای قوچانی جایی است که موضوع بهاییان مطرح می شود. آقای قوچانی به عنوان یکی از ارکان ارگانی که داعیه نظام مدنی دارد ، در شرح احوال یکی از علمای پر قدرت و به قول ایشان "محافظه کار" دوران محمد رضای پهلوی ، با چه منطقی می تواند از رفتار غیر اخلاقی و غیر مدنی ایت الله بروجردی در قبال موضوع بهاییان طرفداری کند؟



" تلاش آيت الله بروجردى براى دور ساختن فرقه بهائيت از حكومت و مبارزه تا سرحد ويرانى مركز بهائيت در تهران به دست حكومت ، متضمن نكات عبرت آموزى از سياست ورزى قانونمند آن مرحوم است. از قول آيت الله بروجردى نقل شده است كه نصايح مكرر او به محمد رضا شاه مبنى بر برخورد با فرقه بهائيت كارگر نمى افتاد تا روزى شاه به آيت الله مى گويد چاره كار آن است كه به جاى اين نصيحت هاى انفرادى جمعى از مومنان و مقلدان آيت الله نامه اى به شاه بنويسند و از او خواستار برخورد قانونى با بهائيان شوند: « شاه گفت: اين كار (مبارزه با بهائيان) از من ساخته نيست بايد شما كمك كنيد. گفتم: من چه قدرتى دارم، قدرت در دست شما است. گفت مردم را واداريد كه شكايت كنند و به من منعكس شود تا من مستندى براى جلوگيرى داشته باشم.» و سرانجام «حضيره القدس» (مركز بهائيان در تهران) به وسيله دولت ويران شد. اين در حالى است كه آيت الله بروجردى با ميليون ها مقلد و هزاران هوادار خيابانى مى توانست شخصاً به چنين كارى دست زند.

آيت الله بروجردى بدون آنكه داعيه اصلاح طلبانه يا تجدد خواهانه داشته باشد عملاً مهم ترين آموزه تجدد سياسى يعنى استقلال نهاد دين از نهاد دولت و ادامه حيات سياسى دين به صورت نهاد هاى مدنى و اجتماعى را اجرا مى كرد.

[...] آيت الله بروجردى در كنار احتياط مرسوم خويش ، از زمينه هاى فراهم آمده در اثر پيشرفت وسايل ارتباط جمعى غافل نبود. اصلى ترين و مدنى ترين عرصه هاى مخالفت او با فرقه بهائيت از طريق گفتارهاى حجت الاسلام فلسفى در راديوى دولتى ايران صورت گرفت. در حالى كه برخى نوگرايان دينى رابطه ميان فلسفى و رژيم پهلوى را تقبيح مى كردند و پس از انقلاب اسلامى با ميراث آيت الله بروجردى جنگيدند، اما بروجردى به خوبى مى دانست چگونه از ابزارهاى مدرن استفاده كند ".



به این می گویند وارونه جلوه دادن واقعیت از چند جهت! من بسیار متأسفم که آقای قوچانی به عنوان مبلغ جامعه مدنی وقتی به موضوع بهاییان می رسد ، واژه های امروزی را با تفکر و فرهنگ قاجار می نویسد. برای بررسی واگویه های آقای قوچانی باید کنکاشی در موضوع تاریخی مورد بحث ایشان و همچنین نحوه نگارش ایشان صورت بدهم:

اولا: املای "حظیرة القدس" در متن ایشان غلط است و این خود گویای مطلب مهمی است که مطلب ایشان از افواهیات است و نه تحقیقات تاریخی. حرف "ظ" و "ض" در کیبورد ، کنار هم قرار ندارند تا من آن غلط را اشتباه تایپی بدانم. ایشان اگر معنای لغت مزبور را نمی دانست ، بهتر بود سری به فرهنگ لغت می زد ، شاید می فهمید که منبع اطلاعاتی او نیز بر اساس افواهیات خودش ، مطلبی در هوا نگارش نموده است.

ثانیا: چنان که اسناد امروزی نشان می دهند ، موضوع حمله به حظیرة القدس بهاییان ، آن چیزی که در افواه مورخان ایرانی افتاده نیست. سرکوب بهاییان در سال 1334 که با سخنرانی های محمد تقی فلسفی آغاز گشت ، هم وجه سیاسی داشت و هم وجه مذهبی. وجه سیاسی آن سرکوب ، سری در سرگرم کردن مردم به خاطر اوضاع مصر داشت و شرح آن را آقای مصور رحمانی در خاطرات کهنه سرباز آورده است. اما در وجه مذهبی موضوع بسیار مهم و ناجوانمردانه بود. سرکوب بهاییان باجی بود که محمد رضا شاه به حوزه علمیه داد تا علما در قبال مجالس شبانه محمد رضا شاه در امریکا و عکسی که به دست آورده بودند ، سکوت اختیار کنند. این حقیقت را آقای عباس میلانی در مقاله ای تحت عنوان نگاهی به جلد پنجم یادداشت های اسدالله علم ، مندرج در مجله ایران شناسی ، دوره جدید ، سال پانزدهم آورده و اقرار سفیرکبیر انگلستان را نیز در این باره تحریر نموده است. بهاییان وجه المصالحه سیاست بازی و خانم بازی محمد رضا شاه بودند و عجب است که در این میان آقای قوچانی ، محقق جوان ما ، در پی اثبات اصلاح گرایی و حرکت قانونمند آیت الله بروجردی است.

ثالثا: خیلی عجیب است که آقای قوچانی برای نشان دادن "تجدد سیاسی" در ارا و رفتارهای آقای بروجردی ، حمله به بهاییان را انتخاب کرده است! این امر نشان از واقعیتی تلخ دارد که آقای قوچانی جامعه بهایی را نه تنها مطلقا به حساب نمی آورد ، بلکه شاید خوشش هم می آید که در جامعه مدنی ایشان که به شدت دین از سیاست جدا است ، گروهی مذهبی به نام بهاییان مورد آزار و اذیت قرار بگیرند و کسی نباشد که از آنان حمایت کند. من هر چه اندیشیدم ، ندانستم که چگونه می توان قائل به جامعه مدنی ( که حاصل جمهوریت است ) شد ، اما برای اثبات سخن خود از تئوری کسی استفاده کرد که برای جمهوری نشدن ، حکومت سلطنتی را ترجیح می داد!

رابعا: ایشان جلوه داده است که وقتی اقای بروجردی از راه استفاده از حکومت به مبارزه با بهاییان پرداخت ، قانون گرایی کرده است! و این جمله دارای دو پارادکس معنایی است: اول آن که اقای بروجردی به مشروعیت حکومت پهلوی اعتقاد داشت که از طریق مجاری آن حکومت وارد عمل شد و دوم آن که تجدد سیاسی و اصلاح طلبی او در سرکوب یک جامعه دگر اندیش جلوه کرد. در این تجدد سیاسی ، استفاده از ابزار مدرن "رادیو" و بالیدن به چنین ترفندی از اعجب عجایب است.

خامسا: دروغی بزرگ در جملات بالا موج می زند. بر خلاف گفته آقای قوچانی ، طرفداران آیت الله بروجردی ، یعنی مقلدان مشارالیه که از شیعیان ایران بودند ( و به قول اقای قوچانی "هوادران خیابانی" ) ، خیلی زود و فوری وارد کار شدند و نه فقط در طهران که در تمام ایران به غارت و نهب اموال ، سوزاندن منازل و باغات ، زخمی کردن و کتک زدن بهاییان و حتی قتل آنان دست زدند. آقای قوچانی اگر مختصر همتی می کرد و سری به روزنامه های زمان مربوط می انداخت ، لازم نبود که برای درست از آب درآمدن تئوری معوج و نادرست خود ، آسمان و ریسمان را بر هم ببافد. آیا کسانی که در غوغای سال 1334 در هرمزک یزد 7 کشاورز بهایی را با بیل و چنگک و کلنگ و چاقو به قتل رساندند ، از ارکان و اعضای حکومت پهلوی بودند و یا هواداران خیابانی و مقلدان آیت الله بروجردی؟

با وجود شواهد بسیاری که در آزار بهاییان در آن سال وجود دارد ، آقای قوچانی چگونه به خود اجازه می دهد که چنین عبارات ناموزونی را در کنار هم گذاشته ، از جامعه مدنی سخن بگوید و این سخنان نامربوط را تحت عنوان مقاله در روزنامه شرق بگنجاند؟ چگونه است که ایشان با همه این توصیفات و تفصیلاتی که در سرکوب بهاییان توسط رژیم پهلوی می دهد ، قبلا در سرمقاله روزنامه شرق به تاریخ 30/7/1384 آورده که بهاییان از ارکان حکومت پهلوی بودند:



" در عصر ما اسلام انقلابى در زمانی رشد كرد و به پيروزى رسيد كه فرقه بهائيت نه تنها حيات داشتند ، بلكه در مغز استخوان حكومت پهلوى نفوذ كرده بود و گروهى از رجال سرشناس آن حكومت بهايى بودند. بدين معنا بهائيت حتى به قدرت رسيده بود ، اما فعاليت هاى اجتماعى مسلمانان آن را سرنگون ساخت و دولت اسلامى را ايجاد كرد ".



عجب است که بهاییان در مغز استخوان حکومت پهلوی نفوذ داشتند و در عین حال چنین مورد هجمه دولت پهلوی می شدند! حالا دیگر از این بگذریم که اصلا بحث ایشان در آن سرمقاله راجع به آزادی بیان بود! و مثالی که از بهاییان در میان بحث کمونیست ها و سوسیالیست ها داد ، هیچ ربطی به موضوع نداشت و از این هم بگذریم که اگر دو سه بهایی در حکومت پهلوی به جایی رسیدند ، آیا خود شاه و الباقی ارکان حکومتش چه دینی داشتند؟

سادسا: ضرب المثل بسیار پر مصداقی است که می گویند دروغ گو کم حافظه است. آقای قوچانی که چنان از تصرف حظیرة القدس بهاییان سرمست شده و با خوشحالی سخن می راند ، بنا به این که می خواهد در باره بهاییان دروغ بنویسد ، طبیعی است که اصلا حواسش نباشد و در چند پاراگراف پایین تر بیاورد:



" [ بروجردی ] هرگز از تروريسم ولو ترور فردى چون احمد كسروى ( كه بددين و بداخلاق در حق دين به نظر مى رسيد ) حمايت نكرد. فتواى قتل كسى را صادر نكرد. دستور مصادره زمينى را نداد. از تحقير يا تخفيف افراد پرهيز مى كرد ".



این حرف های ناموزون وقتی معنا و مصداق پیدا می کند که بپذیریم آقای قوچانی بهاییان را "کسی" حساب نکند و اگر این گونه باشد ، باید گفت که متأسفانه ایشان آب در هاون می کوبد. چه ایشان بخواهد و چه نخواهد ، بهاییان در ایران هستند و جامعه ای قوی ( هم از نظر فرهنگی و هم از لحاظ اعتقادی ) دارند و به هیچ روی نمی توان آنان را حذف کرد.

کسی که در صدد چنین کار مهملی بر می آید ، باید بداند که نه از قانون چیزی فهمیده است ، نه از مدنیت بویی برده است ، نه از جامعه مدنی باخبر شده و نه از روزنامه که نمادی از جامعه مدنی است ، درست استفاده می کند. آیا چه لزومی دارد که روزنامه نگار فاضلی چون آقای قوچانی در برخی از مواضیع ، خودش را زود و به زور به موضوع بهاییان برساند و شروع به تناقض گویی و پرت و پلا نویسی کند؟ کسی که بر شیپور مدنیت می نوازد و بر طبل توسعه سیاسی و جامعه مدنی می کوبد ، باید پیش از هر کار بیاموزد که کسی و جامعه ای را حذف نکند. این اولین منزل شهری است که مدنیت در آن برقرار است.




+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 2:43  توسط کاویان  | 

نقد و بررسی کتاب سایهء شوم: خاطرات یک نجات یافته از بهائیت

 

کاویان صادق زاده میلانی

 

     در چند سال اخیر مطبوعات و رسانه های ایران توجه ویژه ای را به مباحث مربوط به آئین بهائی مبذول داشته اند. روزی نیست که جراید و مجلات و کتابها و سایتهای اینترنتی با پشتوانهء نظام جمهوری اسلامی درردّ دین بهائی مطلب ننویسند. تاثیر رسانه و عوام فریبی ناشی از ایجاد فضائی مسموم و استفاده از مطالب ساختگی و شبه تاریخی و تبلیغات همه جانبه یک نظام سیاسی بر علیه یک اقلیت دینی در جهت سرکوب اندیشهء نوین امری شناخته شده است. انگیزهء توجه روزافزون به دین بهائی را در مقاله های پیشین مورد تحلیل قرار داده ام و در اینجا به بحث دربارهء آن نمی پردازم. کوتاه سخن اینکه روش امروزی بهائی ستیزان در برخورد با دین بهائی اجتناب از مباحث اساسی فلسفی و عرفانی وکلامی و آموزه های اجتماعی و تلاش در مطرح کردن مسائل بی ربط و ساختگی سیاسی است که بنابر مد روز به خوانندگان بی خبر ارائه می شود. کاستی های تاریخ نگاری بهائی ستیزانی چون زاهد زاهدانی و عبدالله شهبازی و عدم آشنایی آنان با اسلوب تاریخ نویسی را نیز در مقاله های پیشین مورد ارزیابی قرار داده ام. ولی ترفند تازهء جمهوری اسلامی در انتشار رمان های تاریخی ابتکاری تازه است و کمتر در عرصهء گفتمان های دینی به آن بر می خوریم.

 

روزنامهء کیهان در چند هفتهء اخیر به چاپ قسمتهایی از رمان تاریخی مهناز رئوفی دست زده است. مهناز رئوفی چنانچه خود مدعی است داستان یک بازگشته از آئین بهائی را در کتابی تحت عنوان سایهء شوم: خاطرات یک نجات یافته از بهائیت می نگارد. شخصیت اصلی این داستان دختری است به نام رها که در این کتاب زندگی خود را کودکی و در نهایت تشرفش به دین مبین اسلام را به تشریح می کند. مهناز رئوفی دو پهلو می نویسد و مشخص نمی کند که آیا این کتاب نتیجه نشست و صحبت با این شخصیت افسانه ای است و یااینکه این بازتاب اندیشهء و داستان پردازی خود نویسنده است و یا نویسنده مبنا بر تجربیات شخصی خود دست به قلم برده است؟  بهرحال سایهء شوم کتابی است که می توان آن را از دو جنبهء داستان نویسی و تاریخ نگاری بررسی کرد. چنانچه در زیر نشان خواهم داد سایهء شوم از ارزش تاریخ نگاری و سنخیت با واقعیت برخوردار نیست. بررسی جنبهء داستانی آن را به بعد موکول خواهم کرد ولی کوتاه سخن اینکه از ارزش داستانی و ادبی نیز برخوردار نیست.

 

البته تاریخ در قالب رمان نوشتن حرکت جالبی است و من از لحاظ اسلوب و فلسفهء تاریخ نگاری اشکالی در آن نمی بینم. تاریخ را در قالب داستان یا شعر عرضه کردن از ویژه گیهای فرودستان و از سلاحهای کاری قشرهای آسیب پذیر است. فرضیه پردازان پسا نوین (پست مدرن) توانسته اند قالبهای سنتی و جا افتادهء تاریخ نگاری را به درستی بشکنند و بهترین نمونه های داستان تاریخی نوشتن هم در آثار نویسندگان پسا نوین دیده می شود. شاید بهترین نمونهء این داستان نویسی کتاب بازگشت مارتین گِوِر اثر ناتالی زمون دیویس باشد.[1] دیویس در این کتاب ماجرای اصلی را در چارچوب مردم و فرهنگ زمان می گذارد و داستان را بازسازی می کند. لازمهء این شیوهء صداقت در نقل تاریخ است. یعنی داستان ریشه در واقعیت دارد گرچه ممکن است برخی از مسائل حاشیه در اصل اتفاق نیفتاده باشد و واقعیت نداشته باشد. از این جهت به نویسنده ایرادی وارد نیست. کار مهناز رئوفی آنجایی اشکال پیدا می کند که داستان پردازیهای او از حاشیه به اصل می پرد و ناچار به کلی گوئی و نتیجه گیریهایی می پردازد که نه صلاحیت و اجتهاد علمی آن را دارد و نه توانایی برآورد شواهد تاریخی آن ادعاها در حیطه کار اوست. در مورد کتاب تحت بررسی چنانچه خواهد آمد بن آن در واقعیت نیست و موضوع ردّیه نویسی و تهاجم به اقلّیتی مذهبی است. 

 

سایهء شوم چون دیگر کارهای شبه تاریخی مهناز رئوفی از نظر تاریخ نگاری حرکتی مبتذل است. گرچه  سایهء شوم با الفاظ پر معنی چون " جریان شناسی تاریخ معاصر و یا بررسی و تجزیه و تحلیل  آنجه بر جامعهء مسلمان ایران رفته است" آغاز می شود متاسفانه خواننده پس از چند جمله متوجه می شود که رئوفی در پی ارائه تاریخ نیست و مطالبش (بر خلاف ادعای او) ریشه در واقعیت ندارد. آنچه در این اثر و در کارهای پیشین رئوفی مشهود است همانا کلی گویی و جمع بندیهای غیر علمی و غیر مستدل است. مثلا در چند سطر نخستین مقدمه می نویسد "موضوع جاسوس پروری و مراقبت تشکیلاتی از یکدیگر و اینکه تا چه اندازه بهائیان از یکدیگر ترس دارند و نسبت به هم بی اعتمادند مورد موشکافی و دقت نظر نویسنده قرار می گیرد." البته هیچ کدام از این موضوع ها در کتاب رئوفی مطرح و اثبات نمی شود و اتفاقا محتوای مطلب نیز بر ادعای نویسنده صحّه نمی گذارد. ولی ادعاهای پوچ و واهی رئوفی بیشتر از آنست که در قلم بگنجد. مثلا از" شیوع دروغ و آلودگی در میان سران بهائیت" دم می زند در حالی که قهرمان داستان رها دختری شهرستانی است که ساکن سنندج است و بی خبر از فداکاریها و اعدام ناحق  و مذهبی سران جامعهء بهائی در همین سالهاست. در طول داستان نیز قهرمان داستان پا از کردستان فراتر نمی نهد و از این رو است که رئوفی اسمی نیز از رهبران جامعهء بهائی نمی برد. پس می پرسیم دختری شهرستانی که تمام عمرش را در شهرستان سنندج بوده و لازما با اسم و هویت و فعالیتهای رهبران جامعهء بهائی (یعنی اعضای محفل ملّی بهائیان ایران که در آن سالها زندان و یا اعدام شده بودند) ناآشناست چگونه می تواند "از شیوع دروغ و آلودگی" در میان رهبران جامعهء بهائی ایران و دیگر نقاط جهان دم زند؟ او چگونه به خود اجازه می دهد که بدون هیچ آشنایی و ندیده رهبران جامعهء بهائی در سوئد و تونس و الجزایر و اردن و هند و دویست محفل ملّی را یکجا محکوم کند؟ آیا این تاریخ نگاری است یا افترای بدون پشتوانه؟ رئوفی در داستان پردازی خود توجه نمی کند که مقارن و همزمان با بخشهای اول داستان دو محفل منتخب بهائی (محفل ملّی) دستگیر و صرفا به دلیل بهائی بودن اعدام شده بودند. مهناز رئوفی چون نوشتارش ریشه در حقیقت ندارد نمی اندیشد که اگر اینها جمعی جاسوس و دروغگو و آلوده بودند چرا تا پای مرگ بر سر حرف خود ایستادند و چرا راستی و آزادی وجدان را پیشه کردند و برای حفظ جان و مال از آئین بهائی دوری نکردند؟ در ضمن رئوفی نمی پرسد که اگر بهائیان را به اتهام جاسوسی می کشند چطور است که اگر از دین بهائی برگردند آزاد می شوند و می توانند با عزت و راحت در ایران زندگی کنند؟   

 

بررسی کاستیهای تاریخ نویسی مهناز رئوفی نیازمند فضائی بیشتر است ولی ناچار به مطرح کردن برخی از کاستیهای اساسی آن می پردازیم. رئوفی با تاریخ ایران و خاورمیانه نیز ناآشناست. قهرمان داستان رها ادعا می کند که از پدربهائی اش در مورد مسالهء فلسطین می پرسد: "بابا اسرائیل چرا فلسطین را آزاد نمی کند؟ چرا اصلا آنجا را اشغال کرده؟ بابا گفت: آخر فلسطینی ها حکومت داری نمی دانند یعنی از برقراری یک حکومت مستقل عاجزند. گفتم چرا؟ گفت چون مسلمانند. گفتم: مگر حکومت کشور ما اسلامی نیست"؟ و رئوفی نتیجه می گیرد که "نمی دانستم علت این همه تنفر و این همه دشمنی تشکیلات با اسلام چه بود؟ و چرا حکومتهای یهودی و مسیحی را قبول داشتند"؟ این پرسش رها بی اطلاعی نویسنده را از آموزه های بهائی دربارهء کشورداری و جنبهء افترایی و تبلیغاتی کتاب را می رساند. حضرت بهاءالله یا دیگر رهبران بهائی در کدامین اثر ادعا کرده اند که مسلمانان کشورداری نمی دانند و باید توسط دیگران اشغال شوند؟ و آیا اشاره های بسیار در آثار بهائی مربوط به تمدن درخشان ایرانی در پیش از اسلام و در دورهء تبلور مدنیت اسلامی را در آثار بهائی چون رسالهء مدنیه ندیده اند؟ اگر رهبران بهائی چون بهاءالله و عبدالبهاء رساله ها و آموزه هایی در مورد تجدد و ترقی ایران نگاشته اند آیا این دلیل اشتباه بودن فرضیه رئوفی نیست؟ و در کدام منبع بهائی خوانده اند که بهائیان  از"حکومتهای یهودی و مسیحی" انتقاد نمی کنند؟ بسیاری از جنبه های تمدن غرب چون مسالهء تبعیض نژادی و عدم مساوات و امکانات اقتصادی و بهره کشی از فرودستان و استثمار مستعمرات در مواضع بسیاری به طور محکم و آشکار در آثار بهائی مورد انتقاد و بررسی قرار گرفته است. مخاطب برخی از تندترین انتقادهای بهاءالله و عبدالبهاء غرب است و رهبران بهائی از جمله نخستین اندیشمندانی (غربی یا شرقی) هستند که تمدن غرب و آموزه های ناشایست و زیربنای فکری آن را به طور منظم و منطقی زیر سوال برده اند. توجه خانم رئوفی را به نمونه هایی از آثار حضرت بهاءالله چون ورق نهم از لوح کلمات فردوسیه (نوشتهء دههء 1870 میلادی) جلب می کنم  که درآن از تمدن غرب و عدم اعتدال در آن انتقاد شدیدی می شود:

 

براستی می گویم هر امری از امور اعتدالش محبوب چون تجاوز نماید سبب

ضر گردد. در تمدن اهل غرب ملاحظه نمائید که سبب اضطراب و وحشت اهل عالم

شده، آلت جهنمیه به میان آمده و در قتل وجود شقاوتی ظاهر شده که شبه آن را چشم

عالم و اذان امم ندیده و نشنیده. اصلاح این مفاسد قویه قاهره ممکن نه مگر به اتحاد عالم  در امور و یا در مذهبی از مذاهب. بشنوید ندای مظلوم را و به صلح اکبر تمسک نمائید.

 

سپس حضرت بهاءالله از نیروهای پنهان در زمین سخن می رانند و در ادامه دربارهء اکتشاف آینده آن نیروها و سمی بودن و هلاکت ناشی از آنها می نویسند. نقد سنگین حضرت بهاءالله در کلمات فردوسیه بیشتر متوجه مسالهء تسلیحاتی و تهیه و تدارک سلاحهای جهنمی و ابزارهای کشتاردسته جمعی است که آنرا پیش بینی نموده و از آن شدیدا انتقاد می کنند.

 

بر هر خوانندهء منصفی آشکار است که بهاءالله پیامبر ایرانی در دههء 1870 استفاده از تسلیحات آتش زا و تسلیحات اتمی و سلاحهای کشتار گروهی را مد نظر داشته است. این نوشتهء ایشان یعنی حدود 70 سال پیش از خاتمهء جنگ جهانی دوم و 90 سال پیش از جنگ ویتنام نوشته شده ولی شرایط آن زمان را به نحوی خارق العاده پیشبینی می کند و از نادرستی آن سخن می راند. آیا روشن فکران دیگری (ایرانی یا غیرایرانی) معاصر و همزمان با ایشان بوده اند که در راه آسایش و خیر بشر آموزه هایی این چنین جهانی و پیشرو و انسان دوستانه ارائه دهند؟  و باید پرسید که چرا دولت های ایران و روسای دینی ایران از ندای ایشان حمایت نکردند و چرا نتیجه آموزه های ایشان 40 سال زندان و زنجیر و تبعید بود؟ و چرا رئوفی با بی اطلاعی خاص خود راه سرکوب حقیقت را ادامه می دهد و آموزه های خودساخته اش را عمدا به عنوان تعالیم بهائی ارائه می دهد تا بتواند شمشیر بر روی تشکیلات بهائی بکشد؟

 

مسالهء نسبت خیالی دین بهائی با اسرائیل و صهیونیزم از جمله افتراآت کهنه و فرسودهء بهائی ستیزان است و در رمان رئوفی نیز جلوه می کند. پس از گذشت 27 سال از انقلاب اسلامی هنوز بهائی ستیزان نتوانسته اند یک سند و شاهد تاریخی براین مدعا ارائه دهند. از ویژه گیهای تخیلات بیمارگونه یکی این است که نیازی به شاهد تاریخی و پشتوانه ندارد. مانند دن کیشوت قهرمان داستان سروانتس که آسیاب بادی را دیو و غول می انگاشت و زیر بار هیچ استدلالی نمی رفت، بهائی ستیزان نیز دست از هذیان های تاریخی خود بر نمی دارند. ایراد نسبت تخیلی ارتباط آئین بهائی با صهیونیزم اگر در پیش از انقلاب اسلامی مطرح می شد باید آن را حمل بر بی اطلاعی گوینده می کرد. ولی اگر رئوفی این ایراد را امروزه مطرح می کند باید حمل بر چشم پوشی عمدی و ارادی از واقعیت های تاریخی دانست و این ایرادی بزرگ و نابخشودنی در کار یک نویسنده است. به علاوه حالا که خانم رئوفی اسلام آورده اند با آیات قرآنی زیر چه می کنند؟ در قرآن می خوانیم که (الاسرآء 103): و قلنا من بعده لبنی اسرائیل اسکنوا الارض فاذا جآء وعد الاخره جئنابکم لفیفا (و گفتیم سپس به بنی اسرائیل که در زمین {اراضی مقدس} ساکن شوید و هنگامی که وعده آخرت رسد می آوریم شما را به هم و گوناگون). اکنون می پرسم که چرا رئوفی و دیگر بهائی ستیزان به مطالعهء قرآن نمی پردازند و وجود آیه محکم قرآنی را که اراضی مقدس را به یهود وعده داده و همچنین وعده داده که درآخر الزمان یهود را در اجتماعی لفیف (پیچیده و گوناگون) گرد هم می آورد را در راستای توطئهِ صهیونیزم محک نمی زنند؟ و نمی دانم چرا رها حالا که به راه راست هدایت شده است آیهء قرآنی زیر را که به یهود بر تمام عالم برتری می بخشد در راستای "رابطه با صهیونیستهای آدمکش" و توجیه صهیونیزم نمی بیند؟ قرآن کریم می گوید (بقره 47): یا بنی اسرائیل اذکروا نعمتی التی انعمت علیکم و انّی فضلتکم علی العالمین ( یا بنی اسرائیل به یاد بیاورید نعمتهای مرا که به شما بخشیدم و به درستیکه من برتری دادم شما را بر اهل جهان). بهائیان بسیار شانس آورده اند که آثارشان (بر خلاف قرآن) یهود را بر تمام ملت ها و امت ها برتری نداده است و گرنه بهائی ستیزان چه پیراهن عثمان ها که علم نمی کردند و چه خونهای بی گناهی را که به این بهانه بر خاک نمی ریختند.

 

زمانی بود که بهائی ستیزان حداقلِِِ سواد و مطالعه را داشتند و زحمت حداقل تحقیق را به خود می دادند تا در مسائل اساسی و مقبول الطرفین گزافه ننویسند. ولی دوران نوینی از راه رسیده است که در آن جز کم سوادترین تاریخ دانان و جامعه شناسان را به نبرد با دین بهائی نمی فرستند. نویسندگان  مسلطتر و تواناتر و دارای وجدان تحقیقی و علمی نه بهائی ستیزند و نه آماده اجیر شدن. بی اطلاعی رئوفی از تاریخ بهائی و نظم تشکیلات بهائی نیز دم روباهی است که از جیب این رمان نویس قلم به مزد بیرون زده است. مثلا می نویسد که "پس از مرگ عبدالبهاء اعضای تشکیلات جانشین اصلی بودند که متشکل از 9 نفر اعضای محفل که در اسرائیل مستقر بوده و در راس همه قرار داشتند و بعد نه نفر در پایتخت هر کشور و سپس نه نفر در هر شهر که انتخاب شدهء خود بهائیان آن شهر و کشور بودند این افراد را جانشین بهاء و در واقع جانشین خدا و مصون از خطا می پنداشتیم." این بیان رئوفی من را به یاد مثل معروف خسن و خسین سه دختران معاویه اند انداخت. کمتر کسی می تواند این مقدار اشتباه را در یک جمله بگنجاند. کم بهره گی رئوفی در شناخت آئین بهائی و تاریخ خاورمیانه نیز از همین جمله پیداست. آشکار است که پس از وفات عبدالبهاء (1921 میلادی) دورهء ولایت شوقی افندی آغاز گردید که با فوت ایشان (1957 میلادی) به انتها رسید. در زمان فوت عبدالبهاء نیز خبری از دولت اسرائیل نبود و دولت اسرائیل در 1948 تشکیل شد. بیت عدل که رئوفی آن را با محفل اشتباه می گیرد در 1963 تشکیل شد نه پس از فوت عبدالبهاء در 1921 میلادی. به علاوه هیچ بهائی این افراد یعنی رهبران انتخاب شدهء در هر شهر و کشور در جامعهء بهائی را جانشین خدا و بهاءالله و مصون از خطا نمی دانند و اگر مهناز رئوفی در نوشتن رمان خود ذره ای به دنبال اطلاعاتی درست می گشت دچار چنین اشتباهاتی نمی شد.  چند سطر بعد رئوفی گفتهء قبلی خود را نقض می کند و این بار می نویسد: "و این دستور بهاء بود ...و بعد از مرگش اعضای تشکیلات اداره امر را بر عهده داشتند" که این فراز نیز نادرست است. کوتاه سخن اینکه اشتباهات فراوان مهناز رئوفی در مسائل ساده و آشکار دین بهائی، که در کتابهای مرجع و در دسترس همگان یافت می شود یا گویای بی اطلاعی و کم سوادی و عدم علاقه او به ارائه کار درست است، و یا محصول عجله و دستپاچگی سازندگان این داستان جعلی برای رساندن آن به بازار و دریافت حق‌الزحمه. شاید بهتر می بود رها قهرمان داستان ساعتهای بیشتری را به مطالعه و اندیشه می گذراند و کمتر به دوچرخه سواری و تاب بازی و معاشرت با پسران محله و اتلاف وقت می پرداخت تا ناچار در آخر قلم به مزد اجیر نشود و  برای امرار معاش نیازمند دروغ پردازی و افسانه سازی نگردد.

 

 



[1] Natalie Zemon Davis. The Return of Martin Guerre. Harvard University Press, 1983.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 0:52  توسط کاویان  | 

۵ مرداد ۱۳۸۵


تاریخ نگاری بهائی ستیزان 1

بخش یکم

کاویان صادق زاده میلانی

در چند سال اخیر مطبوعات و رسانه های ایران توجه ویژه ای را به مباحث مربوط به آئین بهائی مبذول داشته اند. روزی نیست که جراید و مجلات و کتابها و سایتهای اینترنتی در ردّ دین بهائی مطلب ننویسند. تاثیر رسانه و ایجاد فضائی مسموم و استفاده از مطالب ساختگی و شبه تاریخی و تبلیغات بر علیه یک اقلیت دینی امری شناخته شده است. انگیزهء توجه روزافزون به دین بهائی را در مقاله های پیشین مورد تحلیل قرار داده ام و در اینجا به بحث دربارهء آن نمی پردازم. کوتاه سخن اینکه روش امروزی بهائی ستیزان در برخورد با دین بهائی اجتناب از مباحث اساسی فلسفی و عرفانی وکلامی و آموزه های اجتماعی و تلاش در مطرح کردن مسائل بی ربط و ساختگی سیاسی است که بنابر مد روز به خوانندگان ارائه می شود. کاستی های تاریخ نگاری بهائی ستیزانی چون زاهد زاهدانی و عبدالله شهبازی و عدم آشنایی آنان با اسلوب تاریخ نویسی را نیز در مقاله های پیشین مورد ارزیابی قرار داده ام. در این مقاله نیز برخی جوانب کارهای این دو را مورد نقد قرار خواهم داد. ولی ترفند تازه در انتشار رمان های تاریخی ابتکاری تازه است و کمتر در عرصهء گفتمان های دینی به آن بر می خوریم.

روزنامهء کیهان در چند هفتهء اخیر به چاپ قسمتهایی از رمان تاریخی مهناز رئوفی دست زده است. مهناز رئوفی چنانچه خود مدعی است داستان یک بازگشته از آئین بهائی را در کتابی تحت عنوان سایهء شوم: خاطرات یک نجات یافته از بهائیت می نگارد. شخصیت اصلی این داستان دختری است به نام رها که در این کتاب زندگی خود را کودکی و در نهایت تشرفش به دین مبین اسلام را به تشریح می کند. مهناز رئوفی دو پهلو می نویسد و مشخص نمی کند که آیا این کتاب نتیجه نشست و صحبت با این شخصیت افسانه ای است و یااینکه این بازتاب اندیشهء و داستان پردازی خود نویسنده است و یا نویسنده مبنا بر تجربیات شخصی خود دست به قلم برده است؟ بهرحال سایهء شوم کتابی است که می توان آن را از دو جنبهء داستان نویسی و تاریخ نگاری بررسی کرد. چنانچه در زیر نشان خواهم داد سایهء شوم نه از ارزش داستانی و ادبی برخوردار است و نه از ارزش تاریخ نگاری و سنخیت با حقیقت.

سایهء شوم و کارهای شبه تاریخی مهناز رئوفی از نظر تاریخ نگاری حرکتی مبتذل است. گرچه سایهء شوم با الفاظ پر معنی چون " جریان شناسی تاریخ معاصر و یا بررسی و تجزیه و تحلیل آنجه بر جامعهء مسلمان ایران رفته است" آغاز می شود متاسفانه خواننده پس از چند جمله متوجه می شود که رئوفی در پی ارائه تاریخ نیست و مطالبش (بر خلاف ادعای او) ریشه در واقعیت ندارد. آنچه در این اثر و در کارهای پیشین رئوفی مشهود است همانا کلی گویی و جمع بندیهای غیر علمی و غیر مستدل است. مثلا در چند سطر نخستین مقدمه می نویسد "موضوع جاسوس پروری و مراقبت تشکیلاتی از یکدیگر و اینکه تا چه اندازه بهائیان از یکدیگر ترس دارند و نسبت به هم بی اعتمادند مورد موشکافی و دقت نظر نویسنده قرار می گیرد." البته هیچ کدام از این موضوع ها در کتاب رئوفی مطرح و اثبات نمی شود و اتفاقا محتوای کتاب نیز بر ادعای نویسنده صحّه نمی گذارد. ولی ادعاهای پوچ و واهی رئوفی بیشتر از آنست که در قلم بگنجد. مثلا از" شیوع دروغ و آلودگی در میان سران بهائیت" دم می زند در حالی که قهرمان داستان رها دختری شهرستانی است که ساکن سنندج است و بی خبر از فداکاریها و اعدام ناحق و مذهبی سران جامعهء بهائی در همین سالهاست. در طول داستان نیز قهرمان داستان پا از کردستان فراتر نمی نهد و از این رو است که رئوفی اسمی نیز از رهبران جامعهء بهائی نمی برد. پس می پرسیم دختری شهرستانی که تمام عمرش را در شهرستان سنندج بوده و لازما با اسم و هویت و فعالیتهای رهبران جامعهء بهائی (یعنی اعضای محفل ملّی بهائیان ایران) ناآشناست چگونه می تواند "از شیوع دروغ و آلودگی" در میان آنان دم زند؟

بی اطلاعی رئوفی از تاریخ بهائی و نظم تشکیلات بهائی نیز پر خروسی است که از جیب این رمان نویس قلم به مزد بیرون زده است. مثلا می نویسد که "پس از مرگ عبدالبهاء اعضای تشکیلات جانشین اصلی بودند که متشکل از 9 نفر اعضای محفل که در اسرائیل مستقر بوده و در راس همه قرار داشتند و بعد نه نفر در پایتخت هر کشور و سپس نه نفر در هر شهر که انتخاب شدهء خود بهائیان آن شهر و کشور بودند این افراد را جانشین بهاء و در واقع جانشین خدا و مصون از خطا می پنداشتیم." این بیان رئوفی من را به یاد مثل معروف خسن و خسین سه دختران معاویه اند انداخت. مشکل بتوان این مقدار اشتباه را در یک جمله گنجاند. کم بهره گی رئوفی در شناخت آئین بهائی و تاریخ خاورمیانه نیز از همین جمله پیداست. آشکار است که پس از وفات عبدالبهاء (1921 میلادی) دورهء ولایت شوقی افندی آغاز گردید که با فوت ایشان (1957 میلادی) به انتها رسید. در موقع فوت عبدالبهاء نیز خبری از دولت اسرائیل نبود و دولت اسرائیل در 1948 تشکیل شد. بیت عدل که رئوفی آن را با محفل اشتباه می گیرد در 1963 تشکیل شد نه پس از فوت عبدالبهاء در 1921 میلادی. به علاوه هیچ بهائی این افراد یعنی رهبران انتخاب شدهء در هر شهر و کشور در جامعهء بهائی را جانشین خدا و بهاءالله و مصون از خطا نمی دانند و اگر مهناز رئوفی در نوشتن رمان خود ذره ای به دنبال اطلاعاتی درست می گشت دچار چنین اشتباهاتی نمی شد. چند سطر بعد رئوفی گفتهء قبلی خود را نقض می کند و این بار می نویسد: "و این دستور بهاء بود ...و بعد از مرگش اعضای تشکیلات اداره امر را بر عهده داشتند" که این فراز نیز نادرست است. کوتاه سخن اینکه اشتباهات مهناز رئوفی در مسایل ساده و آشکار دین بهائی که در کتابهای مرجع و در دسترس همگان یافت می شود گویای بی اطلاعی و کم سوادی و با عدم علاقه او به ارائه کار درست است. شاید بهتر می بود رها قهرمان داستان ساعتهای بیشتری را به مطالعه و اندیشه می گذراند و کمتر به دوچرخه سواری و معاشرت با پسران محله و اتلاف وقت می پرداخت تا ناچار در آخر قلم به مزد اجیر نشود و برای امرار معاش نیازمند دروغ پردازی و افسانه سازی و تحریف حقیقت نگردد.


-ادامه دارد
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 19:28  توسط کاویان  |